بي اغراق ميگويم

گر گرفته بود تنم

از درون فرياد دلتنگي ميزدم

صداي موسيقي كر كننده فضا را در هم ميكوبيد

بغضم گرفت

باز  جلوي پنجره ي اتاق رفتم

چشمانم را بستم پنجره را باز كردم

عطر خوشي به مشامم خورد

عطر خاك نمناك

چشمانم را باز كردم

خدا هم ميگريست

باران مي آمد

زبانم بند آمد

هم دم با خدا گريستم

باران بند آمد

من هم آمدم و اين خاطره را براي تو نوشتم