اولين آغاز
ساعت دو بعد از ظهر روز 28 شهريور سال 68 ؛
بيمارستان فيروزگر تهران:
در بين آن هم همه و شلوغي هميشگي زايشگاه صدايي به گوش رسيد
صداي يك نوزاد كه بي شك پاكترين صدايي بوده كه تا به حال از حنجره اش بيرون آمده
آن نوزاد من بودم كه با گريه آغاز كردم
همه ي فرزندان آدم در لحظه ي تولدشان خالصانه ترين گريه را ميكنند و از آن به بعد است كه رفته رفته اشكهايشان به ريا آلوده شده و روز به روزغليظ تر ميشود تا آنكه اشك در چشمانشان ته نشين شده و ديگر جاري نميگردد و آنگاه كه از ته قلب ميخواهند بگريند بغض سنگي سد راه اشكهايشان ميشود و به ناچار از درون ميپوسند و براي تسكين درد هايشان چيزي ندارند جز اينكه بگويند مرد گريه نميكند
هنوز دير نشده پس اعتراف ميكنم اگر مرد شدن به گريه نكردن است؛ من هنوز مرد نشده ام و نميخواهم بشوم
گريه ي ديروزمان براي امروزمان بود بدا به حال فردايمان اگر از امروز نا اميد شويم
ساعت 10 شب 27 شهريور سال 89
كرج پشت رايانه ي شخصي
انگشتان آواره ي من روي صفحه كليد به اين سو و آن سو هراسان ميدوند و به دنبال حرفهاي نگفته ي اين ذهن آشفته مي گردند تا مبادا پاك شوند از اين حافظه ي كمرنگ من
چند كلمه در ذهنم هست كه آزارم ميدهد كلماتي كه اي كاش هيچگاه ياد نميگرفتم
جنگ، فقر، تجاوز، جرم، مذهب، مريضي، ظلم، او
و در مقابل اينها اي كاش معناي برخي كلمات را مي آموختم
خدا، دوست داشتن، صلح، مرگ ، پاكي، ديگران، آغاز، پايان، من
اما حيف كه يك بار زندگي كردن براي فهميدن آنها كم است
بگذريم
در بين اين همه حرف پخش شده بر روي صفحه كليد هرچه ميگردم اشتراكي با دلم پيدا نميكنم
بهتر است چيز ديگري ننويسم تا همه ي حرفها ناگفته بمانند و ذهن مغشوش تر شود
بيمارستان فيروزگر تهران:
در بين آن هم همه و شلوغي هميشگي زايشگاه صدايي به گوش رسيد
صداي يك نوزاد كه بي شك پاكترين صدايي بوده كه تا به حال از حنجره اش بيرون آمده
آن نوزاد من بودم كه با گريه آغاز كردم
همه ي فرزندان آدم در لحظه ي تولدشان خالصانه ترين گريه را ميكنند و از آن به بعد است كه رفته رفته اشكهايشان به ريا آلوده شده و روز به روزغليظ تر ميشود تا آنكه اشك در چشمانشان ته نشين شده و ديگر جاري نميگردد و آنگاه كه از ته قلب ميخواهند بگريند بغض سنگي سد راه اشكهايشان ميشود و به ناچار از درون ميپوسند و براي تسكين درد هايشان چيزي ندارند جز اينكه بگويند مرد گريه نميكند
هنوز دير نشده پس اعتراف ميكنم اگر مرد شدن به گريه نكردن است؛ من هنوز مرد نشده ام و نميخواهم بشوم
گريه ي ديروزمان براي امروزمان بود بدا به حال فردايمان اگر از امروز نا اميد شويم
ساعت 10 شب 27 شهريور سال 89
كرج پشت رايانه ي شخصي
انگشتان آواره ي من روي صفحه كليد به اين سو و آن سو هراسان ميدوند و به دنبال حرفهاي نگفته ي اين ذهن آشفته مي گردند تا مبادا پاك شوند از اين حافظه ي كمرنگ من
چند كلمه در ذهنم هست كه آزارم ميدهد كلماتي كه اي كاش هيچگاه ياد نميگرفتم
جنگ، فقر، تجاوز، جرم، مذهب، مريضي، ظلم، او
و در مقابل اينها اي كاش معناي برخي كلمات را مي آموختم
خدا، دوست داشتن، صلح، مرگ ، پاكي، ديگران، آغاز، پايان، من
اما حيف كه يك بار زندگي كردن براي فهميدن آنها كم است
بگذريم
در بين اين همه حرف پخش شده بر روي صفحه كليد هرچه ميگردم اشتراكي با دلم پيدا نميكنم
بهتر است چيز ديگري ننويسم تا همه ي حرفها ناگفته بمانند و ذهن مغشوش تر شود
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 23:39 توسط بهنام
|
