ساعتم را یادت هست؟ همان که روز تولدم از تو هدیه گرفتم. آنوقت ها که تو بودی همه چیز فرق میکرد

ساعتم سرحال سرحال بود آنقدر که با بند چرمی اش مچم را محکم در آغوش میگرفت و عقربه های

بازی گوشش از کنار هم دوان دوان و خنده کنان رد میشدند؛ من هم که همیشه از دیدن بازی آنها

کلافه میشدم ، ساعت را باز میکردم و روی تاقچه میگذاشتم تا تمام حواسم فقط به تو باشد نه به قه قه

ثانیه ها. طفلک عادت کرده بود چند روزی یکبار دست تو را روی صورتش حس کند این روزها انگار یک

چیزی کم دارد. حالش خراب است نه ضربه انگشت روی شیشه اش و نه باتری نو کمکش میکند. همان

ساعت نو، ساعتی شده که انگار گلویش را مشتی خاک گرفته، هر ثانیه ریه اش خس خس میکند،

عقربه هایش هم گویی از مرگ میترسند و دست به عصا جلو میروند بندش هم پوسیده و شل شده

امروز هم از صبح بیچاره مدام من را نگاه میکرد تا اینکه ظهر شد و هوا گرم؛ پیش خودم  گفتم شاید

کمی آب به صورتش بزنم حالش تازه شود اما حالش خوب که نشد هیچ، بغضی پشت پلک شیشه ای اش جا گرفت

که من را هم به گریه انداخت.

پلک های ساعتم سنگینند شاید وقتش رسیده.

دیروز تو بودی من بودم و ساعتی که به دستان من هدیه شدند.

امروز تو خوابیده ای و من ماندم و ساعتی که بیقرار بودنت شده.

من دیگر این ساعت را نمیخواهم

 فردایی که درآن تو خوابی و من خوابیده ام ساعت هم نداشته باشم فرقی نمیکند.

شاید وقتش رسیده.