خواب خدا


ای آسمان رعدت چیست برقت چیست؟

این همه بیتابی چرا دردت چیست؟

یادت رفت سهراب چه گفت؟

گفت خدایی در این نزدیکیست.

هرکه را دیدیم

از هرکه پرسیدم

گفت خدا بیدار است

کذب محض است خدا میخوابد

وقتی در چشمان خدا خیره شدم فهمیدم

خواب در عمق چشمان سیاهش خوابیده.

غرش نکن تا مبادا خدایم از خواب بیدار شود

آری خدای من خوابیده

خدای تو هم در  گوشه و کناری خواب خوابیدن میبیند

صبر داشته باش

جهان تاریک است

صبح خدا میخندد

ضمیر


دوست داشتم شب موهایت در دستان من سحر می شد

اما سحر نیامده شب تمام شد

من ماندم و برزخی که در آن گرفتارم

صدایت را از پس این همه فاصله هم میتوان شنید

همان واژه ها را تکرار میکنی

همان نقشها را بازی میکنی

من هم از تو آموختم

واژه ام همان واژه است

احساسم همان احساس

با این فرق که روی سخن تو با اوست و روی سخن من هنوز با تو

تنها فرق این بین ضمیرمان است