ضمیر
دوست داشتم شب موهایت در دستان من سحر می شد
اما سحر نیامده شب تمام شد
من ماندم و برزخی که در آن گرفتارم
صدایت را از پس این همه فاصله هم میتوان شنید
همان واژه ها را تکرار میکنی
همان نقشها را بازی میکنی
من هم از تو آموختم
واژه ام همان واژه است
احساسم همان احساس
با این فرق که روی سخن تو با اوست و روی سخن من هنوز با تو
تنها فرق این بین ضمیرمان است
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ ساعت 13:13 توسط بهنام
|