نگاهت را از که پنهان میکنی؟

گامهایت را از ترس که آرام بر میداری؟

من حتی اگر کور و کر هم باشم

عطر گیسوانت را حس میکنم که مدام کمتر و کمتر میشود

تلخ است مزه کردن این تلخی ها

من کجایم و تو کجا

اندکی دیر شده

آن احساسی که من پی اش میگردم

آن رویایی که میجویمش

دیگر هیچ شده

آن صدایی که تو را  خدایش میخواند

اندکی پیر شده

سجاده ای که سمت تو پهن بود قبله اش گم شده

آن همه امید کجا رفت نماند؟ نیمدانم

این همه دروغ از کجا آمد؟ چه شد؟ نمیدانم

فقط میدانم که کمرنگ خاطره ای از بودنت در کنارم باقی مانده

که آن هم زیر غبار فاصله ها محو خواهد شد

پس تو را به خیر و ما را به سلامت

نان و پنیر و ریحان در سفره افطار نوش جانت

بغضی پنهان در گلوبم نوش جانم