اتوبوس بیخیالی
دم هایمان به دم نزدن میگذرد
دیگر وقت آن است که باران گفتن بگیرد و از زیر پنجره های افکارم بداهه هایی جاری شود که خیسی آن سراسر فرش پوسیده زیر پای ماندن هایم را فراگیرد تا شاید این بار از قید همه چیز آزاد شوم و رخت از این خانه خاک خورده ببندم و دوباره به شیشه سرد اتوبوس تکه زنم و خط چینهایی که از کنارم میگذرند را بشمارم خط چین هایی که گاهی خوابشان میبرد و در پیچ و تاب این شب ها گم میشوند.
میروم و تکیه میزنم بر شیشه سرد اتوبوس شب رویی که به سمت زمینی دور میرود. آنقدر دور که از آنجا جز خاطره ای از خانه چیزی نخواهم داشت. راه را بی هدف طی میکنم
از شیشه اتوبوس به سرخی چراغ خانه های مردمان دوردست خیره میشوم
همانجا مردی لبخند بر لب از گرما گونه هایش سرخ شده و از دزدی شکمش...
در چند خانه پایین تر مردی اشک بر گونه هایش میلغزد و از گرسنگی خود که نه از گرسنگی فرزندش...
اتوبوس میرود و میبینم
چند کوچه آن طرف تر زنی دغدغه خرید این و آن دارد
همسایه اش برای سیری فکر فروش تن و جان
چند کوچه پایین تر درست آنجا را ببین زیر آن نخل بی سر
کودکی را ببین که نقاشی میکشد
این نقاشی را می شناسم نقاشی با مداد سیاه و قرمز کار کودکان جنگ است
اینبار اتوبوس میرود و من را با تمام دیده ها و ندیده ها به سمتی میبرد که دیگر شهری نبینم
که دیگر مردی نبینم
و دیگر دردی نبینم
زن و کودکی نبینم
به همان جا که شب را پایان نیست
به آنجا که بودنم تکراریست
به همانجا که خدا هست ولی در پس هفده رکعت اجباریست
چشمها بازند اما از درون خوابیدم
خواب و بیداری را مرزی نیست
اندوه و شادی را فرقی نیست
نه از راهزنان نه از گم کردن راه
ترسم از من و از بی دردیست