به اطراف خوب نگاه كن و مردماني را ببين كه هر كدام شور بخت تر از ديگري اند

به خياباني كه پرشده از عبور عابران و سواران خفته

نگاه كن به آن طرف خيابان و آن مرد را ببين كه با دستان پينه بسته خيابان را سنگ فرش ميكند تا شكم فرزندش بيش از اين گرسنه نماند تا كه فردا روزي از روي همان سنگ فرشها چرخ هاي يك صندلي عبور كند و عصاي سپيدي جدول هاي كنار آن را نفرين كند.

تا كه فردا شبي دختركي كمي آن طرف تر چوب حراج بر تن خود بزند و ما صف انسانهاي پست را ببينيم

اين خيابان قطعه ي گم شده اي از جهنم ما انسانهاست

قطعه اي از اشعار سياهي كه در آن واژگان كه نه، خود مردمان چون قافيه اند بر ته چين بيت هاي چرك مُرد و چروك و حتي نميپرسند كه چرا ما باز همينيم كه بوديم.