دچار حس ترديد شده اي

درگير حالي كه خود نيز از آن بيزاري

ترس از وفور اشتباه

شايد ترس از تكرار گناه

در لا به لاي اين ترس ها گم شده اي

عرق سردي روي پيشاني را ميگيرد

 دكمه پيراهنت را باز ميكني

شايد كمي نفس كشيدن آسان تر شود

يقه بي تقصير است

بغض همچنان گلو را ميفشارد

سراسر بيكران اتاق شش هفت متري را مدام ميچرخي و ميگردي

ساعت ها به ساعت خيره ميماني

تو هم در حسرت يك آينه اي

من هم آنقدر دلم براي خودم تنگ شده كه دوست دارم آينه اي در آغوش بگيرم و بگويم دست مريزاد غرق چه شده اي كه مرا پاك از ياد برده اي

دلتنگي ما بيفايده است

آينه ها شكسته اند

رودخانه ها گل آلود

سهراب هم دغدغه ها و افكارش را لاي كتاب روي كتابخانه ما جا گذاشت و رفت.

من هم اين نوشته را با چند نقطه چين ... .