دوستم مرد
آن اوايل كه با تو آشنا شدم خودكار و دفتري خريدم
مدام از تو به خودكارم ميگفتم، حرف در دهانش نميماند
تمام برگه هايم هم نام تو را ميدانستند و هم حال من
وقتي ميديد كه غرق تو شدم مسخره ام ميكرد و از اين برگه به آن برگه ميدويد و ميخنديد به من و افكارم تا كه برگه ها پر شد از رد پاي مبهم و نا مفهوم خودكارم
و من ديگر ننوشتم
مدتي گذشت و دوباره يادي از خودكارم كردم رفتم سراغش و ديدم طفلك لا به لاي برگه ها خوابيده هر چه گفتم چيزي ننوشت گفتم شايد مثل ذهن من يخ زده اما ديدم مست است و جوهر پس زده
رهايش كردم به حال خودش
وقتي تو رفتي تنها شدم و به هر طريقي بود هوشيارش كردم تا درد و دل كنم حالم را كه ديد بيتاب شد و از شدت بغضي كه در گلويش پر بود گريه كنان از اين برگه به آن برگه به دنبال اثري از تو گشت دلم برايش سوخت وقتي دست خط تو را ديد وقتي نامه ات را خواند دستي بر آن كلمات كشيد زبانش لكنت گرفت و بعد جان داد.
تو كه ميدانستي جانش به بودنت بند است لا اقل خودكارم را با خودت ميبردي