گاهی کنج اتاق نشسته ای و به در و دیوار خانه ات خیره میشوی بی آنکه زلزله ای در میان باشد سقف را میبینی که در چشمان تو تکان میخورد، دیوار ها را میبینی که این طرف و آن طرف پرسه میزنند. نترس این حس برای همه ما آشناست دیدگان بعضی همیشه، چشمان بعضی از ما گاهی و پشت سد پلکهای عده ای هر از گاهی پر از اشک میشود، بی آنکه حتی قطره ای از آن به روی گونه بلغزد  درست همان هنگام است که نفس تنگ میشود و زمین و زمان به لرزه در می آیند نورها در چشمانت میشکنند در برابر این همه اشکی که در چشمان موج میزند و از همه سنگین تر آن است که نمی توانی با صدای بلند هق هق کنی و با لکنت درد و دل. پس مجبوری زانو هایت را بغل بگیری و با چشمانی که دیگر از شدت اشک جایی را نمیبینند سر بر زانو بگذاری و بی صدا گریه کنی.