اگه دست من باشد سقف این آسمان را چراغانی میکنم تا هیچ کوچه ای در شب های تاریک راهش را کج نکند و به بیراهه نرود و هیچ نویسنده ای از سر درد واژه های نگفته اش شب را بهانه نکند وهوس نوشتن به سرش نزند.

 اگر به من باشد در این زمستان سرد هوا را گرم تر میکنم، پیچیدن سوز ناله های باد در درختان این جنگل تاریک کافیست.

 نه اصلا اگر به من باشد میروم سر اصل مطلب سراغ همان کس که اورا مقصر میدانیم. اگر به من باشد مطبی برای خدا اجاره  میکنم حقوق خوبی به او میدهم و روی تابلو آن مینویسم دکتر امروز تا ساعت 5 همینجاست تازه از سفر خارجه آمده اما میخواهد به خلق خودش کمک کند. او هم که تازه اینجا را دیده مدتی ذوق آمدنش را میکند و به مداوا میپردازد.اما من میدانم چه کار کنم آنقدر مریضهای لا علاج برایش میفرستم تا خسته و کلافه شود و فرسودگی بند بند وجودش را پر کند و تازه بشود افسرده ای مثل خود من و تو بعد خدا را پیش دوست روانشناسم میبرم سفارش میکنم تا ته و توی هدفش از خلقت این جهان را در آورد؟ شب که خانه آمدیم اتاق نمور زیر شیروانی را برایش آماده میکنم تا خستگی را از تن بدراند آه راستی یادم رفت باید به او بگویم هی رفیق ...  آب قطع است. آخر سرجلوی آینه میروم و خخخخخخ میخندم.

این از روز اول

ادامه دارد....