یک دنیا حرف دارم با تو اما میترسم باقی کلامم را در گره های کور لکنت گم کنم

پس در آغاز کلامم ساده به تو می‌گویم که منِ ساده، ساده تو را دوست دارم

 آنقدر ساده که پیچیده در گوش تک تک کولی های عاشق که کسی در این شهر آمده که از آنها ساده تر و عاشق تر است.

شاید فردایم را ندانم چه می‌شود اما می‌دانم هر لحظه امروزم که با تو طی می شود حد خوشبختی ام به بینهایت میل میکند.

دلم نازک تر از پوست پیاز شده آنقدر نازک که تا به لبخند زیبا و گرم تو می اندیشم اشکهایم جاری می‌شود.

دخترک زیبای خندان آرزوهای من، ما باز هم به کافه ها خواهیم رفت قول بده باز هم دستانم را در کنج کافه های خلوت محکم در دستانت نگه داری تا باز هم با اشک و ذوق در چشمانم به تو بگویم چقدر دوستت دارم. شاید واژه دوستت دارم دم دست ترین واژه باشد برای زبان اما سنگین ترین و عمیق ترین حس است که میتوانی در چشمانم بیابی. نشانی اش را که بلدی درست وقتی پدید می آید پلکهایم را می‌بندد و خیس می‌کند.

تو زلزله ای در قاب چشمانم نمی‌دانم چند ریشتری اما هر بار که به مرزهای دوست داشتن تو فکر میکنم بغضم می‌گیرد و دنیا را در چشمانم میلرزد.

دلم می‌خواهد با تو و دستانت که زیر سر خوابهای آشفته ام میگذاری آرام بگیرم. تو فقط قول بده تا صبحدم این شب سرد در کنارم بمانی فردا که خدا هست انصاف نیست من و تو نباشیم.